|
هر که را در عشق ثابت شد قدم برگذشت از کفر واز اسلام هم
عشق را با کافری خویشی بود کافری خود مغز درویشی بود
چون تو را این کفر و این ایمان نماند این تن و دل گم شد و این تن نماند
بعد از آن مردی شوی این کار را مرد باید اینچنین اسرار را
پای در نه همچو مردان ومترس در گذر از کفر و از ایمان مترس
عطار
**********
البته بازم معرفت خانمها که بیشتر به ما سر میزنن
|
|
اندر ره انتظار چشمی که مراست
بی نور شد و وصال تو ناپیداست
من نام بگرداندم و یعقوب شدم
ای یوسف من نام تو یعقوب چراست
|
| |||||||||
|
| |||||||||
|
خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است جانا به حاجتی که تو را هست با خدا کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است ای پادشاه حسن خدا را بسوختیم آخر سوال کن که گدا را چه حاجت است ارباب حاجتیم و زبان سوال نیست در حضرت کریم تمنا چه حاجت است محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت است جام جهان نماست ضمیر منیر دوست اظهار احتیاج خود آن جا چه حاجت است آن شد که بار منت ملاح بردمی گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار میداندت وظیفه تقاضا چه حاجت است حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است
|
|
آقای سلطانی نیز همزمان با مابه مرز رسید. خاتمه تشریفات گمرکی در ایران همزمان با
اذان صبح بود و بیچاره آقای سلطانی ظاهرا دوباره گیر ماشین پلیس ارزنجان افتاده بود
و 80 دلار دیگر جریمه اش کرده بودند و جمعا 160 دلار در مرز پرداخت کرد.
هوا کم کم روشن میشد وما حسابی خسته وگرسنه وخواب آلوده بودیم به هر تقدیر
ساعاتی را در پارک جنگلی ماکو استراحت کردیم.
زنجیر موتور علی ( از نوع ایرانی)تقریبا منهدم شده بود ، و پس از تعویض آن و
روغن کاری زنجیرها ، در ساعت 10 به طرف تهران حرکت کردیم.
علی میخواست تحت هر شرایطی ، شب به تهران برسیم ! که البته کار مشکلی بود .
القصه ظهر به تبریز رسیده و تلفنی خبر ورود خودرا به خانواده رساندیم.
از مرز تا نزدیکیهای میانه چند بار گرفتار رگبارهای تابستانی شدیم. ولی وجود ابرهای سیاه و
متراکمی که گویی با ما مسابقه گذاشته بودند و ما را تعقیب میکردند ،
کمی نگران کننده به نظر میرسید.!!
بی خوابی شب گذشته باعث میشد تا چشمها را به سختی باز بزارم ، بهمین خاطر با برداشتن کلاه ،
خود را در معرض باد قرار میدادم تا خوابم نبرد . در چند ده کیلومتری زنجان دیدن صحنه دلخراش
یک تصادف شدیدکامیونی با یک دستگاه سواری و قربانیان آن ، روحیه ما را خیلی خراب کرد .
حدود ساعت 19 به زنجان رسیدیم و به سرعت از روشنایی هوا کاسته میشد ،
البته حرکت ما هم که خلاف جهت خورشید بود بر این سرعت می افزود.!
در همان ابتدای قرار گرفتن در اتوبان زنجان–قزوین باران شروع شد و هوا نیز کم کم سرد میشد .
آسمان کاملا ابری بود و میشد فهمید که این باران ادامه دارد و خیال بند آمدن ندارد.
دیگر بد تر از این نمیشد. من به علی پیشنهاد دادم که شب را در جایی بیتوته کنیم ،
اما مورد موافقت ایشان واقع نشد وبه همین خاطر به ادامه راه پرداختیم.
علی حسابی بریده بود و به قول خودش کم مانده بود که از موتور پیاده بشه و خودشو بگیره بزنه !!!!
وضعیت بسیار وخیمی بود. تصور300 کیلومتر راه تا تهران و در حالی که سرعت ما در شب و
زیر آن باران شدید ، حدود 50 الی 60 کیلومتر در ساعت بیشتر نبودبسیار وحشتناک بود.
هر کیلومتر به سختی و کندی پیموده میشد.به کمر وپاهام که دست میزدم چیزی حس نمیکردم!
انگار به یک تکه گوشت بی جان دست میزدم. در حقیقت تمام بدن کاملا بی حس شده بودو
تقریبا ظهر روز بعد کم کم احساس گرم شدن کردم!
بالاخره حوالی ساعت 23 به قزوین رسیدیم و در پمپ اتوبان ضمن پر کردن باک بنزین ،
دقایقی را استراحت کردیم . نوشیدن چای هم نتوانست ما را از انجماد خارج کند.!
باران شدید هم که خیال بندآمدن نداشت، مارا120 کیلومتر دیگر تا تهران، به مبارزه فرا میخواند .
بهر صورت راه افتادیم تا در اتوبان قزوین که در بعضی نقاط بدون خط کشی و حفاظ تشخیص
آسفالت با کنار جاده به سختی صورت میگرفت ، شبی تاریخی را پشت سر گذاریم.
یادآوری آن لحظات برایم بسیار دشوار است و مصیبت آن دقایق را نمیتوان نوشت،
مگر آنکه تجربه واقعی کنیم ! دیگر، فاصله کرج تا تهران را خودمان نیامدیم ! و قطعا خدا
ما را به تهران آورد البته به اضافه کل مسیر.!
حالا دیگرساعت 30/2 بامداد بود و برج آزادی ...
الحمدلله
|