X
تبلیغات
زولا

آورده اند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او. شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند او مردی دیوانه است. گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند.

شیخ پیش او رفت و سلام کرد. بهلول جواب سلام او را داد و پرسید چه کسی هستی؟ عرض کرد منم شیخ جنید بغدادی. فرمود تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می کنی؟ عرض کرد آری.

بهلول فرمود طعام چگونه می خوری؟ عرض کرد اول «بسم الله» می گویم و از پیش خود می خورم و لقمه کوچک برمی دارم، به طرف راست دهان می گذارم و آهسته می جوم و به دیگران نظر نمی کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی شوم و هر لقمه که می خورم «بسم الله» می گویم و در اول و آخر دست می شویم.

بهلول برخاست و فرمود تو می خواهی که مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی دانی و به راه خود رفت.

مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید. بهلول پرسید چه کسی هستی؟ جواب داد شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمی داند.

بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را می دانی؟ عرض کرد آری. سخن به قدر می گویم و بی حساب نمی گویم و به قدر فهم مستمعان می گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می کنم و چندان سخن نمی گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می کنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.

بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمی دانی. پس برخاست و برفت. مریدان گفتند یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت مرا با او کار است، شما نمی دانید.

باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه می خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می دانی؟ عرض کرد آری. چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه خواب می شوم، پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (ص) رسیده بود بیان کرد.بهلول گفت فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی دانی. خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت ای بهلول من هیچ نمی دانم، تو قربه الی الله مرا بیاموز.

بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم. بدان که اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از این گونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود.

جنید گفت: جزاک الله خیراً! و ادامه داد: در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود، هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد و در خواب کردن، اینها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد بشری نباشد.

عبدالله مبارک به حج رفته بود، وقتی در خواب دید که فرشته ای به او گفت :از ششصد هزار حاجی کسی حاجی نیست، مگر علی بن موفق کفشگری در دمشق که به حج نیامد. عبدالله به دمشق رفت و علی بن موفق را دید که پاره دوزی(پینه دوزی، تعمیر ووصله کردن کفش های خراب و پاره) میکند پرسید چه کردی با اینکه امسال به حج نرفتی از میان همه حجاج فقط حج تو پذیرفته شد، گفت سی سال بود تا مرا آرزوی حج بود واز پاره دوزی سیصد درهم جمع کردم وامسال عزم حج کردم، تا روزی سرپوشیده ای که در خانه است (همسر وعیال)حامله بود، از خانه همسایه بوی طعام می آمد، مرا گفت :برو وپاره ای از آن طعام بستان، من رفتم، همسایه گفت بدان که هفت شبانه روز بود که اطفال من هیچ نخورده بودند،امروز خری مرده دیدم. پاره ای از آن جدا کردم و طعام ساختم. بر شما حلال نباشد. چون این بشنیدم آتشی در جان من افتاد. آن سیصد درم برداشتم و بدو دادم و گفتم نفقه اطفال کن که حج ما این است.

تذکره الاولیا


ﺭﻭﺯ 1 ) ﺧﯿﻠﯽ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭﯾﺪ

ﺭﻭﺯ 2 ) ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺷﻤﺎ ﺩﺭ ﺣﺪ ﺗﻌﺎﺩﻝ ﺍﺳﺖ

ﺭﻭﺯ 3 ) ﺭﻓﺘﺎﺭﺗﺎﻥ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻩ ﻣﯽ ﺍﻧﺪﺍﺯﺩ

ﺭﻭﺯ 4 ) ﭘﯿﺶ ﺍﺯ ﻋﻤﻞ ﮐﺮﺩﻥ ﺧﻮﺏ ﻓﮑﺮﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ

ﺭﻭﺯ 5 ) ﺍﺯ ﺗﻐﯿﯿﺮﺍﺕ ﻟﺬﺕ ﻣﯽ ﺑﺮﯾﺪ

ﺭﻭﺯ 6 ) ﺳﺨﺎﻭﺗﻤﻨﺪﺍﻧﻪ ﺑﻪ ﻧﯿﺎﺯﻣﻨﺪﺍﻥ ﯾﺎﺭﯼ ﻣﯽ ﺭﺳﺎﻧﯿﺪ

ﺭﻭﺯ 7 ) ﻧﺴﺒﺖ ﺑﻪ ﺗﻐﯿﯿﺮﺍﺕ ﺍﻃﺮﺍﻓﺘﺎﻥ ﺣﺴﺎﺱ ﻫﺴﺘﯿﺪ

ﺭﻭﺯ 8 ) ﺷﺨﺼﯿﺖ ﺷﺎﺩ ﻭ ﺭﻓﺘﺎﺭ ﺩﻭﺳﺘﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺩﺍﺭﯾﺪ

ﺭﻭﺯ 9 ) ﻧﻤﯽ ﺩﺍﻧﯿﺪ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺧﻮﺩ ﻭﺍﻗﻌﯿﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﻧﺸﺎﻥ ﺩﻫﯿﺪ

ﺭﻭﺯ10 ) ﻓﺮﺩ ﻣﺴﺌﻮﻟﯽ ﻫﺴﺘﯿﺪ

ﺭﻭﺯ 11 ) ﺷﻤﺎ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ ﻭ ﻣﺤﺘﺎﻁ ﻭ ﺩﺍﺭﺍﯼ ﺭﻭﺣﯿﻪ ﺍﯼ ﻟﻄﯿﻒ ﻫﺴﺘﯿﺪ

ﺭﻭﺯ12 ) ﺷﻤﺎ ﭘﺮ ﺍﻧﺮﮊﯼ ﻭ ﺷﻮﺥ ﻃﺒﻊ ﻫﺴﺘﯿﺪ

ﺭﻭﺯ13 ) ﻓﺮﺩﯼ ﺻﺎﺩﻕ ﻭ ﺳﺎﺩﻩ ﮔﯿﺮ ﻫﺴﺘﯿﺪ

ﺭﻭﺯ14 ) ﮔﺎﻫﯽ ﺍﻃﺮﺍﻓﯿﺎﻧﺘﺎﻥ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﺪ

ﺭﻭﺯ 15 ) ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﺩﺭ ﻣﺮﮐﺰ ﺗﻮﺟﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﮔﯿﺮﯾﺪ

ﺭﻭﺯ16 ) ﺑﻪ ﺧﻮﺑﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﺑﻪ ﻧﺪﺍﯼ ﻗﻠﺒﺘﺎﻥ ﮔﻮﺵ ﺩﻫﯿﺪ

ﺭﻭﺯ17 ) ﺩﻭﺳﺖ ﻧﺪﺍﺭﯾﺪ ﻭﺍﺭﺩ ﺍﻣﻮﺭ ﺩﮔﺮﺍﻥ ﺷﻮﯾﺪ

ﺭﻭﺯ18 ) ﺩﺭ ﻧﮕﺎﻩ ﺍﻭﻝ ﻓﺮﺩﯼ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺁﺭﺍﻡ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ ﺭﺳﯿﺪ

ﺭﻭﺯ19 ) ﺩﺭ ﻣﺪﯾﺮﯾﺖ ﺍﻣﻮﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻬﺎﺭﺕ ﺧﺎﺻﯽ ﺩﺍﺭﯾﺪ

ﺭﻭﺯ20 ) ﺷﻤﺎ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰ ﺭﺍ ﺟﺪﯼ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﯾﺪ

ﺭﻭﺯ 21 ) ﺷﻤﺎ ﮐﻨﺠﮑﺎﻭ ﻭ ﯾﮏ ﺩﻧﺒﺎﻟﻪ ﺭﻭ ﻭﺍﻗﻌﯽ ﻫﺴﺘﯿﺪ

ﺭﻭﺯ22 ) ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺑﯽ ﻧﻈﯿﺮﯼ ﻫﺴﺘﯿﺪ

ﺭﻭﺯ 23 ) ﻫﺮﮔﺰ ﺁﻧﮕﻮﻧﻪ ﮐﻪ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻨﺪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﯿﺪ

ﺭﻭﺯ 24 ) ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﺜﺒﺖ ﻧﮕﺮ ﻫﺴﺘﯿﺪ

ﺭﻭﺯ25 ) ﻫﯿﭻ ﻣﺎﻧﻌﯽ ﻧﻤﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﺷﻤﺎ ﺭﺍ ﺍﺯﻫﺪﻓﺘﺎﻥ ﺑﺎﺯ ﺩﺍﺭﺩ

ﺭﻭﺯ 26 ) ﺑﻪ ﺗﻐﯿﯿﺮﺍﺕ ﻣﺜﺒﺖ ﭘﺎﺳﺦ ﻣﯽ ﺩﻫﯿﺪ

ﺭﻭﺯ27 ) ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺪﺑﯿﻦ ﻣﯽ ﺷﻮﯾﺪ ﻭ ﺍﺯ ﮐﺎﻩ ﮐﻮﻩ ﻣﯽ ﺳﺎﺯﯾﺪ

ﺭﻭﺯ 28 ) ﺑﻪ ﺭﺍﺣﺘﯽ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﯿﺪ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺗﺎﻥ ﻣﻮﻓﻖ ﺷﻮﯾﺪ

ﺭﻭﺯ 29 ) ﺑﻪ ﺣﺲ ﺷﺸﻢ ﺧﻮﺩ ﺍﻋﺘﻤﺎﺩ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ

ﺭﻭﺯ30 ) ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯾﺪ ﻫﻤﺴﺮﺗﺎﻥ ﺩﺭ ﮐﻨﺘﺮﻝ ﺷﻤﺎ ﺑﺎﺷﺪ

ﺭﻭﺯ31 ) ﭘﯿﺶ ﺑﯿﻨﯽ ﺍﺣﺴﺎﺳﺎﺕ ﺷﻤﺎ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺩﺷﻮﺍﺭ ﺍﺳﺖ


  

   

 

 

دانی که کدامین شب و روز است که عاشق 

 

خشنود دلی دارد و خوشبوی مشامی 

 

شامی که شمال آورد از دوست نسیمی 

 

صبحی که صبا آورد از یار پیامی 

 

 

من و انکار شراب این چه حکایت باشد

غالبا این قدرم عقل و کفایت باشد

تا بغایت ره میخانه نمی دانستم

ورنه مستوری ما تا به چه غایت باشد

زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز

تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد

زاهد ار راه برندی نبرد معذورست

عشق کاریست که موقوف هدایت باشد

من که شبها ره تقوی زده ام با دف و چنگ

این زمان سر بره آرم چه حکایت باشد

بنده پیرمغانم که زجهلم برهاند

پیر ما هرچه کند عین عنایت باشد

دوش ازین غصه نخفتم که رفیقی می گفت

حافظ ار مست بود جای شکایت باشد

 

ازکجا بگویم؟! 

  

میخواستم از هجران بگم؛

دیدم تو که هر لحظه بامنی! 

 

گفتم از دوری بگم؛

دیدم نه! تو که در سراسر وجودمی! 

 

خواستم از دلتنگی بگم؛

دیدم نه! تو که خود دل و جان منی! 

 

گفتم از زیبائیت بگم؛

دیدم نه! زبانم قادر به وصف اینهمه زیبائی نیست! 

 

گفتم از کوتاهی عمر بگم؛

دیدم نه! تو که بقدر عمرآفرینش بمن عمر دادی! 

 

خواستم از درازی عمر بگم؛

دیدم نه! با تو یک لحظه است! 

 

گفتم از هوا بگم؛

دیدم نه! توخودِ نفسی! 

 

خواستم از حرارت خورشید بگم،

دیدم نه! از حرارت تو کمتره!  

 

گفتم از باغها و بوستانهابگم؛

دیدم نه! تمام گلها وگلستانها در وجود تو! 

 

گفتم از بوی خوش بگم،

دیدم نه! مشام دلم جز بوی تو نمیشنوه! 

 

گفتم از زلالی آب بگم،

دیدم نه! چشمه وجود تو زلالترین آب حیاته! 

 

گفتم از شبهای پرستاره بگم؛

دیدم نه! آسمان چشمم از تو ستاره بارونه! 

  

گفتم از غم بگم؛

دیدم نه! با تو غمی نمیبینم!  

 

گفتم شادی رو میتونه آدم نشون بده؛

دیدم نه! شادی عشق تو را نمیتونم نشون بدم! 

 

و...

ولی خوشحالم آنچه را که میخواستم بگم تو خود میدانی! 

 

   

 

بحسن و خلق و وفا کس به یار ما نرسد 

 

ترا دراین سخن انکار کار ما نرسد 

 

هزار نقش برآید ز کلک صنع و یکی 

 

به دلپذیری نقش نگار ما نرسد 

 

   

  

 

 

   

 

 

جان بی جمال جانان میل جهان ندارد 

 
هر کس که این ندارد حقا که آن ندارد 

 


با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم

یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد 

 


هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است

دردا که این معما شرح و بیان ندارد 

 

 

 

 

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع          شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع 

  

رشته  صبرم به مقراض غمت   ببریده  شد          همچنان  در آتش مهر تو سوزانم  چو شمع 

 

بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است          با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع